صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS
خرقه حافظ و جنگ ما و باقي قضايا... (يادداشتي چاپ شده در روزنامه اعتماد ملي)
يك فال حافظ مي‌خرد، اول چشم‌ها را مي‌بندد و نيت مي‌كند: <حليمه دوستم دارد يا نه؟ به هم مي‌رسيم يا نه؟> بعد چشم‌ها را آرام آرام باز مي‌كند و در پاكت را مي‌گشايد. حافظ مي‌گويد: <روز هجران و شب فرقت يار آخر شد... > از شادي لب‌هايش به خنده كش مي‌آيند و فال را مي‌بوسد و مي‌گويد: <دمت گرم! آقا حافظ، گل گفتي. >روز بعد زير آسمان دود گرفته آبادان و صداهاي مهيبي كه معلوم نيست از كجاي شهر برخاسته
مطلب کامل

مهمان مهتاب هم آمد
چند روز پيش از طرف ناشر كتابم كارتني رسيد حاوي گل و شيريني و چند نسخه از كتاب تازه متولد شده‌ام. از ناشر ممنونم كه اين گونه در شادي تولد كتاب نويسنده شريك مي‌شود. (برعكس ناشر كتاب قبلي كه كتاب را با پيك موتوري فرستاد و دريغ از اين كه هزينه پيك را حساب كند.) بگذريم.

مهمان مهتاب كتاب قطور و خوش دستي شده و بنا به گفته و نظر بعضي از دوستان خوش خوان هم هست. فكر مي‌كنم خوزستاني‌ها، به خصوص آباداني‌ها، به خصوص مهاجرين جنگ از اين رمان خوششان بيايد.
مطلب کامل

سه شعر(شهريور)
سايه‌ام از درخت بالا مي‌رود
قد مي‌كشد تا چشم‌هاي تو
تا ستاره‌اي كه طعم گيلاس مي‌دهد
مطلب کامل

غوره‌ها تشنه‌اند
فرهاد حسن زاده
يادداشت
مي‌خواهم داستان تازه‌اي بنويسم. سوژه‌اي بكر و ناب مثل هاله‌اي نامرئي دور سرو تاب مي‌خورد و طنازي مي‌كند. اما نمي‌دانم چرا نوشتنم نمي‌آيد. هي با خودكارم ور مي‌روم و روي كاغذ تكانش مي‌دهم و بي‌خودي خط‌خطي‌اش مي‌كنم. زمان مي‌گذرد، وقت كش مي‌آيد و من مانده‌ام اين سوي سفيدي كاغذ. فكر مي‌كنم مخاطب قصه من كجاست؟ كتاب را براي چه كسي مي‌خواهم بنويسم؟ نمي‌دانم.
چراغ را خاموش مي‌كنم. اتاق تاريك مي‌شود. اما چراغ ذهنم همچنان روشن است و پي مخاطب مي‌گردد؛ مخاطب‌هايي دور و گم و ناپيدا. ذهن پرواز مي‌كند و به خاطره سفري فكر مي‌كند كه هنوز خاكش از سر و مويم شسته نشده است. من تهرانم و او برگشته كرمان.
مطلب کامل

ساية لرزان دختري در شبي تابستاني و دلهره‌انگيز
فاجعه‌آميز بود. همه چيز از جايي شروع شد كه اصلاً فكرش را نمي‌كردم. از زماني كه نشستم پشت كامپيوتر و سي‌دي را توي دهان بدقوارة سي‌دي‌خوان گذاشتم و درش را بستم. از هيجان داشتم مي‌مردم. هي وول مي‌خوردم و منتظر بودم سي‌دي خوانده شود. شايد نبايد اين كار را مي‌كردم. بايد مثل بچه آدم...
مطلب کامل

خنده به شرط قلقلك چاپ شد
خنده نبايد به شرط قلقلك باشد. نمي‌دانم چرا نام اين كتاب اين طوري شده. كتابي كه سه سال پيش به ناشر سپردم و حالا در تابستان 87 به چاپ رسيده است. تقريبا يادم رفته بود اين كتاب را به ناشر سپرده‌ام. اگر فرض كنيم كه كتاب‌هاي يك نويسنده مانند بچه‌هاي او هستند مي‌توان گفت خنده به شرط قلقلك بچه‌اي دير رس و سر تق است.
مطلب کامل

زير سايه ي درخت بيعار (داستان كوتاه)
زير پل دو تا نوشابه ي تگرگي مي‌خوريم و راه مي‌افتيم. جاده صاف مثل كف دست است. باد هم كه پشتمان است. يك پشته از خرمشهر تا آبادان نيمساعته، دو پشته هم سه ربع ساعت. هر چه زور دارم جمع مي‌كنم توي پاهايم تا خودمان را زودتر برسانيم.
كاظم سنگيني هيكلش را داده روي فرمان و رفته توي فكر. مي‌گويم: «به ايي مي‌گن شانس. وُلك از ايي بهتر نمي‌شه.»
مطلب کامل



از سايتهاي ديگر
 فرهاد حسن‌زاده: تلخي ادبيات جنگ طرح آن را براي كودكان و نوجوانان مشكل مي‌كند
 تازه ترين كتاب فرهاد حسن زاده براي نوجوانان
 هزارپای فرهاد حسن زاده به کتابفروشی‌ها رسید
 رمان جنگی فرهاد حسن‌زاده مجوز گرفت / تبدیل رمان به سریال در تعلیق
 فرهاد حسن‌زاده با رمانی جنگی "مهمان مهتاب" می‌شود
 فرهاد حسن‌زاده مطرح كرد:بي‌توجهي طنزپرداز كودك و نوجوان به مسايل روز
  برگزیدگان نشر افق در دومین جشنواره کتاب برتر معرفي شدند
 قصه‌هاي هزارپاي كوچولو منتشر شد
 نقد مخاطبان نوجوان در باره مجموعه داستان(كنار درياچه، نيمكت هفتم)
 گزارش نقد كتاب «حياط خلوت»
[ آرشيو ]
پيوندها
قابیل
كتاب چرخ فلك
فرشته مولوي
خانه داستان
انجمن نويسندگان كودك و نوجوان
راوی
رامين مولايي
آتي‌بان
جن و پري
ديباچه
محمدرفيع ضيايي
وازنا
ايرانك
گل آقا
محمودكيانوش
نور و نار
منيرو رواني پور
سايت كودكان
سخن
نشريه ادبي عروض
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است