غورهها تشنهاند
فرهاد حسن زاده
يادداشت ميخواهم داستان تازهاي بنويسم. سوژهاي بكر و ناب مثل هالهاي نامرئي دور سرو تاب ميخورد و طنازي ميكند. اما نميدانم چرا نوشتنم نميآيد. هي با خودكارم ور ميروم و روي كاغذ تكانش ميدهم و بيخودي خطخطياش ميكنم. زمان ميگذرد، وقت كش ميآيد و من ماندهام اين سوي سفيدي كاغذ. فكر ميكنم مخاطب قصه من كجاست؟ كتاب را براي چه كسي ميخواهم بنويسم؟ نميدانم. چراغ را خاموش ميكنم. اتاق تاريك ميشود. اما چراغ ذهنم همچنان روشن است و پي مخاطب ميگردد؛ مخاطبهايي دور و گم و ناپيدا. ذهن پرواز ميكند و به خاطره سفري فكر ميكند كه هنوز خاكش از سر و مويم شسته نشده است. من تهرانم و او برگشته كرمان.
مطلب کامل
|