صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

■  Farhad Hassanzade
■  نماي نزديك
■  كتابهاي چاپ شده
■  نقدها،گفتگوها،خبرها
■  شعرها
■  داستان كودك و نوجوان
■  داستان بزرگسال
■  پيازستان(شعرو نوشته‌هاي طنز)
■  آلبوم تصاوير

كنار درياچه نيمكت هفتم

قصه‌هاي كوتي كوتي

در روزگاري كه هنوز پنجشنبه و جمعه اختراع نشده بود

بندرختي كه براي خودش دل داشت

لبخندهاي كشمشي يك خانواده خوشبخت

دكتر قريب

آقارنگي و گربه ناقلا

خنده به شرط قلقلك

مهمان مهتاب

به دنبال بي‌تا

از صداي باران خوشم مي‌آيد

هندوانه به شرط عشق

حياط خلوت

ديو ديگ به سر

عقرب‌هاي كشتي بمبك





تعداد عناوين: 10    فهرست به ترتيب تازگی     فهرست به ترتيب الفبايی

بشو و نشو (داستان كودك)* تصويرگر هدا حدادي
فرهاد حسن‌زاده
کوچه خواب بود. با همة خانه‌ها و آدم‌ها و گربه‌هایش. خروس که خواند:
- قوقولی قوقو!
کوچه از خواب بیدارشد، با همه خانه‌ها و آدم‌ها و گربه‌ها و گنجشك‌هایش.
کاری به کار آدم‌ها و خانه‌های کوچه نداریم. این کوچه دوتا گربه داشت؛ اسم اولی «بشو» بود؛ اسم دومی «نشو». شاید هم برعکس. آخر آنها خیلی به هم شبیه بودند.
مطلب کامل

زير سايه ي درخت بيعار (داستان كوتاه)
زير پل دو تا نوشابه ي تگرگي مي‌خوريم و راه مي‌افتيم. جاده صاف مثل كف دست است. باد هم كه پشتمان است. يك پشته از خرمشهر تا آبادان نيمساعته، دو پشته هم سه ربع ساعت. هر چه زور دارم جمع مي‌كنم توي پاهايم تا خودمان را زودتر برسانيم.
كاظم سنگيني هيكلش را داده روي فرمان و رفته توي فكر. مي‌گويم: «به ايي مي‌گن شانس. وُلك از ايي بهتر نمي‌شه.»
مطلب کامل

روباه و صابون و كلاغ
روزي از روز هاي روزگار، روباه تر و تميزي از صحرا مي گذشت. يك مرتبه چيز آشنايي ديد. كلاغ سياهي بر شاخة درختي نشسته بود و قالب صابوني لاي منقار داشت. بشكني زد و با خود گفت: « چاچاچا! اين همان كلاغ ساده است كه يك بار چاچاچاش كردم و قالب پنيرش را چاچاچا! دستم درد نكند. كارم آن قدر خوب بود كه توي تمام كتاب هاي درسي هم قصة ما را نوشته اند. ببينم مي توانم يك قصة ديگر براي كتاب ها چاچاچا كنم يا نه!»
مطلب کامل

قار... قور... قار... قور (قصه كودك)
اميد كنار باغچه نشسته بود، دستش را روي دلش گذاشته بود و ناله مي كرد. خاله كلاغه از راه رسيد. دور سر اميد چرخيد و چرخيد و آهسته كنار اميد روي زمين نشست. با چشم‌هايي كه از زغال سياه‌تر بود، به اميد خيره شد و گفت: «آهاي! ورپريده! امروز ديگه چي شده؟»
مطلب کامل

حلقه‌هاي سرخ(داستان كوتاه)
فرهاد حسن زاده
گفتي بنويس، هرچه مي‌خواهد باشد. مي‌خواهم بنويسم، هرچه مي‌خواهد باشد. ليوان سراميكي دسته دار را مي‌گذارم روي ميز، كنار دفترم. بخار چاي داغ مي‌رود قاطي نفس‌هايم تا حسي شود براي نوشتن. نوشتن يا سرودن يك شعر يا به قول تو هرچه مي‌خواهد باشد.
مطلب کامل

آجر ليلي (داستان كوتاه)
پنجم دي ماه سالگرد زلزله بم است. اين داستان را به همه‌ي رفتگان و ماندگان بم تقديم كرده‌ام

سياوش گفت : مي دوني هوس چي كردم؟
گفتم: هوس چي كردي؟
گفت: پيتزا
گفتم: آخ! مدينه گفتي و كردي كبابم. تو كربلاي پنج منم بعضي روزا موقع نعش كشي و امداد هوس كله پاچه مي كردم.
شانه اش را كوبيد به شانه ام وگفت: تو هم خفه كردي ما رو با اين كربلاي پنجت.
چيزي نگفتم و به پيتزا فكر كردم. اينجا كجا وپيتزا كجا! گفتم: برگشتيم، نگاه كن شايد تو كمك هاي خارجي پتزايي، هات داگي، چيزي پيدا بشه، نميشه؟
مطلب کامل

اژدها خاتون وگلو دردش(داستان طنز)
در زمان هاي خيلي خيلي دور
كه اوضاع روزگار بود ناجور
در دوران ماقبل تاريخ
پيش از اختراع آهن و ميخ و سيخ
بچه اي ناز از نسل اژدها
پوزه اش دراز و قدش كوتاه
رفت به ساختمان پزشكان
مطلب کامل

سوت سفيد سامان(داستان کودک)
-سوووت ! من آمدم.
با سوت وداد و فریاد , آمدنش را به خانه اعلام کرد. در حیاط را محکم بست و با هرچه که نفس داشت توی سوت فوت کرد:
-سووووت! من آمدم.
حیاط را دور زد و ایستاد کنار حوض . ماهی ها از ترسشان به زیر آب پناه بردند.
مطلب کامل

مهرباني مورچه(شعر کودک)
مورچه تو رختخوابه
دلش مي خواد بخوابه
اما مي بينه بچه
خوابيده مثل غنچه
مطلب کامل

اشك ماهي مشك ماهي
ننه با ني قليان محكم كوبيد تو كمرم. كمرم تير كشيد و دردش مثل موج رسيد تا پس شانه هايم. جا خوردم، گفتم:« چرا مي زني؟»
چشمهاش مثل دو تيكه ذغال گر گرفته بود و مو هاي ژوليده اش پخش و پلا شده بود رو صورت پهن و پر از چروكش. تو قاب روشن پنجره، هيكل درشت و گوشتالودش ترسناك به نظر مي رسيد. با صداي گرفته اش گفت: « ذليل مرده! چرا مشق هاي سهيلا رو خط زدي؟»
مطلب کامل

 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است